گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۸۰

صید دل زین بیش با موی میان خود مکنکینه جوی من ستم بر ناتوان خود مکن
هر سر موی ترا دستی است در تسخیر دلباز این تکلیف با موی میان خود مکن
کار فرمودن مروت کی بود بیمار را؟غارت دلها به چشم ناتوان خود مکن
هر چه می آید به دست باد دستان، می روداعتماد دل به زلف دلستان خود مکن
از خَدَنگِ انتقامِ آهِ مظلومان بِترسای ستمگر، تکیه بر زورِ کمانِ خود مَکُن
تخم راز از سنگ خارا می جهد همچون شررهیچ کس را محرم راز نهان خود مکن
عالمی در رهگذارت دل به کف استاده انداز تغافل عالمی دل را زیان خود مکن
در چنین فصلی که هر خار از نزاکت چون گل استخاطر(ی) مجروح از تیغ زبان خود مکن
گر هوای سیر عالم هست صائب در سرتپا به دامن کش، سفر از آستان خود مکن