گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۷۹

نیستی چون اهل معنی لب به دعوی وا مکنعیبجویان را به عیب خویشتن گویا مکن
بهر مشتی خون که خواهد خرج خاک تیره شدلب به حرف خونبها چون خودفروشان وا مکن
تا نسازی دامن اطفال را خالی ز سنگاز سواد شهر رو در دامن صحرا مکن
از خرد دورست مس کردن طلای خویش راروی زرد خویش سرخ از باده حمرا مکن
تا نسازی جمع صائب دل ز زاد آخرتپشت خود چون سالکان خام بر دنیا مکن