گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۶۸

زلف مشکین را ز صبح عارض خود دور کنچون چراغ روز، گل را در نظر بی نور کن
سرنوشت عشق از پیشانی من روشن استچون توان با آب گفتن عکس را مستور کن؟
شعله چون برگ خزان از آه سردم رنگ باختفکر فانوس ای کلیم از بهر شمع طور کن
خاطر آیینه وحدت غبارآلود شدگرد هستی را به چوب دار از خود دور کن
خاکساری جاده ای دارد ز مو باریکترگردن تسلیم نازک چون میان مور کن
سر چه باشد کس نبازد در ره داغ جنون؟این کدوی پوچ را در کار این زنبور کن
دوش خاطر را سبک کن صائب از گرد حیاترو به معراج فنا آنگاه چون منصور کن