گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۶۷

با کمند زلف تسخیر دل افگار کناین کهن اوراق را شیرازه از زنار کن
نیست جرمی در جهان بالاتر از هستی توتا نفس در سینه داری صرف استغفار کن
بر لب بام آ، به زردی چون نهد رو آفتابوقت رفتن شربتی در کار این بیمار کن
در خراب‌آباد عالم آشنارویی نماندروی چون آیینه خورشید در دیوار کن
دزد آتشدست غفلت در کمین فرصت استشمع بالین خود از چشم و دل بیدار کن
هیچ‌کس را نیست در روی زمین درد سخننامه خود را به کار رخنه دیوار کن
نیستی صائب حریف منت ابر بهارکشت خود را سبز از مژگان گوهربار کن