غزل شمارهٔ ۶۰۵۲
با هوسناکان چنین گر آشنا خواهی شدنبی مروت، بی حقیقت، بی وفا خواهی شدن
جانفشانی های ما را ای پریشان اختلاطیاد خواهی کرد چون از ما جدا خواهی شدن
من گرفتم ساختی دامن ز چنگ من رهااز کمند جذبه من چون رها خواهی شدن؟
می روی دامن کشان صد چشم حسرت در قفاکیست آن کس کز تو پرسد تا کجا خواهی شدن؟
عالمی سر در هوا از انتظارت گشته اندسایه گستر تا کجا همچون هما خواهی شدن؟
گر چنین با خود کنی بیگانگان را آشنازود محتاج نگاه آشنا خواهی شدن
در زمان سادگی گشتی به پرکاری تمامتا در این ایام خط مشکین چها خواهی شدن
گر به این سامان حسن آیینه پیش رو نهیپیش خود چون ما به صد دل مبتلا خواهی شدن
بر لب بام آفتابت از غبار خط رسیدکی به صائب مهربان ای بی وفا خواهی شدن؟