غزل شمارهٔ ۶۰۵۱
عمر اگر باشد ز قید تن رها خواهم شدنبی گره چون موجه آب بقا خواهم شدن
بینوا سازد مرا گر چند روزی برگریزدر بهاران صاحب برگ و نوا خواهم شدن
می کند بر مدعای من فلک ها سیر و دورگر چنین بی مطلب و بی مدعا خواهم شدن
چون لباس غنچه دارد چرخ مینایی خطرگر به قدر آنچه گشتم غنچه، وا خواهم شدن
هوشمند و میکش و دیوانه و عاقل شدمتا ز نیرنگ جهان دیگر چها خواهم شدن
غافل از مرکز نگردد گردش پرگار منساکن آن آستانم هر کجا خواهم شدن
از بصیرت نیست مردم را نیاوردن به چشممن که در اندک زمانی توتیا خواهم شدن
برندارد خاکساری دست از دامن مرابر زمین گر نقش بندم، نقش پا خواهم شدن
گر چنین فکر تو از خود می برد بیرون مراحلقه بیرون این ماتم سرا خواهم شدن
داشتم چون سرو از آزادگی امیدهامن چه دانستم چنین سر در هوا خواهم شدن
گشت خط آشنارو پرده بیگانگیبا تو حیرانم دگر کی آشنا خواهم شدن
منزل اول گرانباری به خاکم می کندگر به این سامان حسرت زو جدا خواهم شدن
زود خواهم کرد صائب حلقه نام خویش راگر به این عنوان ز پیری ها دو تا خواهم شدن