گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۵۰

گر تو ای سرو روان خواهی هم آغوشم شدناز مروت نیست اول رهزن هوشم شدن
برگ عیش من نخواهد جز کف افسوس بودگر به این شرم و حیا خواهی هم آغوشم شدن
روی گرم عشق خونم را به جوش آورده استکی تواند سرد مهری مانع جوشم شدن؟
اینقدر استادگی ای سنگدل در کار نیستمی تواند جلوه ای غارتگر هوشم شدن
صبح بیداری شود گفتم مرا موی سفیدمن چه دانستم که خواهد پنبه گوشم شدن
آن فرامشکار هم می کرد صائب یاد منگر میسر می شد از خاطر فراموشم شدن