گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۵۳

زندگی بخشا! روان چند کس خواهی شدن؟کشته بسیارست، جان چند کس خواهی شدن؟
شد جگرگاه زمین از کشتگانت لاله زارمرهم داغ نهان چند کس خواهی شدن؟
چون کتان شد جامه جانها شق از مهتاب توبخیه زخم کتان چند کس خواهی شدن؟
از تو دارد هر سیه روزی تمنای چرغشبچراغ دودمان چند کس خواهی شدن؟
چشم بر راه تو دارد قاف تا قاف جهانای پریرو، میهمان چند کس خواهی شدن؟
از تماشایت جهانی قالب بی جان شده استتو به این تمکین روان چند کس خواهی شدن؟
با چنان رویی کز او بی پرده گردد رازهاپرده راز نهان چند کس خواهی شدن؟
لازم افتاده است دل دادن به هر دل پاره ایتو به یک دل، دلستان چند کس خواهی شدن؟
از تو آب و رنگ خواهد صد خزان بی بهارنوبهار بی خزان چند کس خواهی شدن؟
بی قراران تو بیرون از شمارند و حسابباعث آرام جان چند کس خواهی شدن؟
من گرفتم سرمه سا گردید چشم پرفنتمانع آه و فغان چند کس خواهی شدن؟
هر کسی تنها ترا خواهد که باشی زان اوتو به تنهایی ازان چند کس خواهی شدن؟
این جواب آن غزل صائب که خسرو گفته استای جهانی کشته، جان چند کس خواهی شدن؟