غزل شمارهٔ ۶۰۴۲
ای که چون گل خنده بر اوضاع عالم می زنیمستعد گوشمال خار می باید شدن
همچو صائب صحت جاوید اگر داری طمعخسته آن نرگس بیمار می باید شدن
چون سیاهی شد ز مو هشیار می باید شدنصبح چون روشن شود بیدار می باید شدن
عمرها کار تو با گفتار بی کردار بودبعد ازین کردار بی گفتار می باید شدن
برنخیزد هر که در قید تن آسانی فتادصد بیابان دو ازین دیوار می باید شدن
گوهر آسودگی در حلقه تسبیح نیستدر کمند وحدت زنار می باید شدن
تا شوی چشم و چراغ عالمی چون آفتابخاکمال کوچه و بازار می باید شدن
چشم ها از شبنم گل وام می باید گرفتواله آن آتشین رخسار می باید شدن
تا نگردی فانی از میخانه پا بیرون منهزین مکان بی جبه و دستار می باید شدن
چون زمین یک جا ستادن می کند دل را سیاههمچو مه گرد جهان سیار می باید شدن