غزل شمارهٔ ۶۰۱۷
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتنمی نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
از مروت نیست با سنگ جفا راندن مرامن که در بند گرانم از وفای خویشتن
من کدامین ذره ام تا بی نیازان جهانصرف من سازند اوقات جفای خویشتن
راستی در پله افتادگی دارد مرامی روم در چاه دایم از عصای خویشتن
صد جفا می بینم و بر خود گوارا می کنمبرنمی آیم، چه سازم با وفای خویشتن
بخت اگر در نارسایی ها رسا افتاده استنیستم نومید از آه رسای خویشتن
می کند گردش فلک بر مدعای من مدامتا فشاندم آستین بر مدعای خویشتن
از تجلی می تواند سنگ را یاقوت کردآن که می دارد دریغ از من لقای خویشتن
هر که با جمعیت اظهار پریشانی کندمی زند فال پریشانی برای خویشتن
این چنین زیر و زبر عالم نمی ماند مداممی نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
هر حباب شوخ چشم از پرده ای گردم زندبحر یکتایی نیفتد از هوای خویشتن
نیستم صائب حریف منت درمان خلقباز می سازم به درد بی دوای خویشتن