گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۱۶

برده ام تا از سر کویت نشان خویشتنهم به جان تو که بیزارم ز جان خویشتن
گه بر آتش می نشاند، گه به آبم می دهدعاجزم در دست چشم خون فشان خویشتن
در دیار ما که از مغز قناعت آگهیمطعمه می سازد هما از استخوان خویشتن
ای که می نازی به صبر خویشتن، آیینه هستمی توان کرد از نگاهی امتحان خویشتن
گر گریبان چاک صبحی رو به مشرق آوریآفتاب از شرم نگشاید دکان خویشتن
خویش را گم کرده ام از بس پریشان خاطریاز سر زلف تو می پرسم نشان خویشتن