گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۱۵

تندخویان می زنند آتش به جان خویشتنمی خورد دل شمع دایم از زبان خویشتن
راه حرف آشنایان سبزه بیگانه بستاینقدر غافل مباش از گلستان خویشتن
نیست نرگس را چو برگ گل به شبنم احتیاجدولت بیدار باشد دیده بان خویشتن
چون گل رعنا فریب مهلت دوران مخوردر بهاران بگذران فصل خزان خویشتن
چون صدف ناچار اگر باید لب خواهش گشادپیش هر ناشسته رو مگشا دهان خویشتن
سرفرو نارد به چرخ پست فطرت، هر که ساختاز بلندی های همت آسمان خویشتن
ریزه چین خوان من ذرات و من چون آفتاباز شفق در خون زنم هر روز نان خویشتن
از زبردستان کسی زه بر کمان من نبستحلقه بیرون بردم از میدان کمان خویشتن
بلبلان افسرده می گردند صائب، ورنه منتخته می کردم ز خاموشی دکان خویشتن