گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۱۸

عشق در بند گران است از وفای خویشتنبید مجنون است خود زنجیر پای خویشتن
از سر این خاکدان هر کس که برخیزد چو سرودر صف آزادگان باشد لوای خویشتن
داشت حال مهره ششدر دل آزاده امتا نیفکندم به آتش بوریای خویشتن
از درون خانه باشد دشمن من چون حبابمی کشم آزار دایم از هوای خویشتن
نیستم در زیر بار منت باد مرادکشتی خویشم چو موج و ناخدای خویشتن
از زمین کوی او کز برگ گل نازکترستچون توانم خواست عذر نقش پای خویشتن؟
از سر اخلاص صائب با رضای حق بسازجنگ دارد بنده بودن با رضای خویشتن