گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۱۱

موج دریا را نباشد اختیار خویشتندست بردار از عنان گیر و دار خویشتن
زهد خشک از خاطرم هرگز غباری برنداشتمرکب نی بار باشد بر سوار خویشتن
خاک باشد از مصافم چشم دشمن را نصیبکرده ام تا خاکساری را حصار خویشتن
خار دیوار گلستانم که از بی حاصلیمی کشم خجلت ز اوج اعتبار خویشتن
خلوتی چون خانه آیینه داری پیش دستبهره ای بردار از بوس و کنار خویشتن
گوهر از گرد یتیمی می شود کامل عیاربیش ازین دامن مکش از خاکسار خویشتن
می توانی آتش شوق مرا خاموش کردگر دلت خواهد، به لعل آبدار خویشتن
دیدن آیینه را موقوف خواهی داشتنگر بدانی حال من در انتظار خویشتن
گر دهم ملک سلیمان را به موری بی سؤالهمچنان باشم ز همت شرمسار خویشتن
بس که چون آیینه صائب دیده ام نادیدنیمی شمارم زنگ کلفت را بهار خویشتن