غزل شمارهٔ ۶۰۱۲
به که غافل باشد آن سرو روان از خویشتنورنه خواهد گشت از غیرت نهان از خویشتن
بی نیازست از بدآموزان دل بی رحم اودارد این شمشیر سنگین دل، فسان از خویشتن
از غم محرومی ارباب بینش فارغ استحسن مستوری که می گردد نهان از خویشتن
می کند در هر نگاهی روی شرم آلود اواز عرق ایجاد چندین دیده بان از خویشتن
نیست پروای سلاح آن را که چون مژگان کجمی تواند ساختن تیر و کمان از خویشتن
آتش افسرده ام کز یک نسیم التفاتمی توانم کرد انشا صد زبان از خویشتن
یوسف پاکیزه دامن از زلیخا چون گریخت؟می گریزد آشنای او چنان از خویشتن
چون توانم یافت صائب راه کوی یار را؟من که عمری شد نمی یابم نشان از خویشتن