گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۱۰

اندکی کوتاه کن زلف بلند خویشتنتا مبادا ناگه افتی در کمند خویشتن
گرچه این تعلیم بهر من ندارد صرفه ایتا شوی واقف ز حال مستند خویشتن
لیک می دانم که از فولاد اگر باشد دلتبرنمی آیی به مژگان کشند خویشتن
ناز در تسخیر ما گر می کند استادگیمشورت کن با دل مشکل پسند خویشتن
حسن چون افتاد شیرین، دل ز خود هم می بردنیشکر بیرون نمی آید ز بند خویشتن
ز اشتیاق خویش در یک جا نمی گیرد قرارای خوشا حسنی که خود باشد سپند خویشتن
شکر این معنی که عیسای زمانت کرده انداینقدر غافل مشو از دردمند خویشتن
لب نگه دار از لب ساغر که نادم می شودهر که اندازد در آب تلخ، قند خویشتن
سعی تا حد توکل دست و پایی می زندچون به این وادی رسی پر کن سمند خویشتن
پند دل صائب مرا از کوی او آواره کردهیچ کافر گوش نگذارد به پند خویشتن!