غزل شمارهٔ ۶۰۰۹
کار هر بی ظرف نبود عشق پنهان داشتنسهل کاری نیست اخگر در گریبان داشتن
بیستون از صبر بالا دست من دارد به یادبر سر خود تیغ خوردن، پا به دامان داشتن
بخیه تسبیح زاهد عاقبت بر رو فتادچند بتوان دام را در خاک پنهان داشتن؟
خاک بر لب مال اینجا، تا توانی چون مسیحدست در یک کاسه با خورشید تابان داشتن
کشتی امید در دریای خون افکندن استاز تنور نوح امید لب نان داشتن
ضبط معشوق پریشان گرد کردن مشکل استچون نگردد خون دلم از پاس پیکان داشتن؟
از من آزاده دارد یاد (سرو) بی ثمرروی خود را تازه با اهل گلستان داشتن
چون معلم را نگیرد دود آه کودکان؟نیست آسان بی گناهان را به زندان داشتن
می زنم امروز و فردا بر جنون از دست عقلچند صائب پاس ننگ و نام بتوان داشتن؟