گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۰۵

نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتندردسر بسیار دارد پاس دلها داشتن
حسن عالمسوز یوسف چون برانداز نقابنیست ممکن پاس عصمت از زلیخا داشتن
چون تو از ما شیشه جانان می کنی پهلو تهیچیست حاصل از دل سنگ چو خارا داشتن؟
تا توان گردآوری کرد آبروی خویش رابهر گوهر دست نتوان پیش دریا داشتن
جنگ دارد صحبت سوداییان با خلق تنگجبهه واکرده ای باید چو صحرا داشتن
از لب بیهوده گویان امن نتوان زیستنسوزنی با خویش باید همچو عیسی داشتن
تا تو نتوانی به همت داد سامان کار خلقاز مروت نیست دست از کار دنیا داشتن
گرچه دارد جنگ صائب خانه داری با جنونمی توانم خانه زنجیر بر پا داشتن