غزل شمارهٔ ۶۰۰۴
چون صدف تا چند پیش ابر دست افراشتن؟اشک حسرت را فرو خوردن، گهر پنداشتن
چند پیش صبح بردن آبروی اشک و آه؟در زمین شور تا کی تخم ریحان کاشتن؟
خیمه بیرون زن ز هستی، تا توانی چون حبابدر ته یک پیرهن با بحر صحبت داشتن
تخم رنجش در زمین دوستی پاشیدن استشکوه احباب را پوشیده در دل داشتن
تا کمان آسمان در زه بود تقدیر رااز تهی مغزی است گردن چون هدف افراشتن
صائب از خاک عدم شکر اگر حاصل شوداز لب جانان تمتع می توان برداشتن