گنج

غزل شمارهٔ ۶۰۰۳

بر سبکروحان گران نبود بپا برخاستنبر گرانجانان بود مشکل ز جا برخاستن
سرفرازی می فزاید آتش سوزنده راپیش پای هر خس و خاری بپا برخاستن
خوشنماتر در نگین دان از نشست گوهرستاز بزرگان گران تمکین ز جا برخاستن
حیرت رخسار آتشناک آن جان جهانبرد از یاد سپند من ز جا برخاستن
می رساند یک نفس بنیاد هستی را به آبچون حباب از جا به امداد هوا برخاستن
می شود با خاک یکسان از طمع نفس خسیساز سر راه است مشکل بر گدا برخاستن
جذبه ای عشق در کار من افتاده کنکز سر دنیا شود آسان مرا برخاستن
برندارد عفو اگر از دوش ما بار گناهسخت دشوارست در محشر ز جا برخاستن
سبزه زیر سنگ صائب راست نتوانست شدبا گرانجانی بود مشکل ز جا برخاستن