غزل شمارهٔ ۶۰۰۲
نیست آسان خون نعمتهای الوان ریختنبرگریزان مکافات است دندان ریختن
سالها گل در گریبان ریختی چون نوبهارمدتی هم اشک میباید به دامان ریختن
چشمهٔ خورشید را شبنم نیندازد ز جوشچند آب سرد بر خون شهیدان ریختن؟
تلخی منت حلاوت میبرد از شهد جانآبرو نتوان برای آب حیوان ریختن
با سبکروحان به سر بر، تا توانی همچو گلدر کنار دشمن خود خرده جان ریختن
میتواند بلبل ما از غبار بال و پردر گریبان خزان رنگ گلستان ریختن
بر سر شورست اشکم، نوح تردستی کجاستتا ز چشمم یاد گیرد رنگ طوفان ریختن
آنقدر موج حلاوت زد دهان او که مورمیتواند قندها از شیرهٔ جان ریختن
حسن را صائب گزیر از دودمان زلف نیستشمعِ عالمسوز را بیرشته نتوان ریختن