گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۹۹

تا چون درویشان توان با گاه گاهی ساختناز سبک مغزی است با زرین کلاهی ساختن
خاک در چشمش، اگر گردد به ظاهر گوشه گیرهر که بتواند پناه از بی پناهی ساختن
در تلاش نام نتوان چون عقیق ساده لوحبا دل پر خون به ننگ رو سیاهی ساختن
بستر و بالین ز خشت و خاک کن در زندگیعاقبت چون خوابگاه از خاک خواهی ساختن
از برای طعمه چون قلاب گردن کج مکنتا به آب خشک بتوان همچو ماهی ساختن
بهر قطع راه عقبی بال سامان دادن استسیم و زر را پیشتر از خویش راهی ساختن
در هوای جذب دنیای خسیس ای سست مغزرنگ خود چون کهربا تا چند کاهی ساختن؟
می تواند غوطه در دریای آتش زد دلیرهر که بتواند به قرب پادشاهی ساختن
از محیط آفرینش فلس اگر داری طمعبا هزاران خار می باید چو ماهی ساختن
از گرانجانان به چوگان گوی سبقت بردن استقامت خود خم به فرمان الهی ساختن
نیست ممکن صائب از روباه آید کار شیرمصلحت نبود رعیت را سپاهی ساختن