غزل شمارهٔ ۶۰۰۰
دل به حرف پوچ تا کی شاد خواهی ساختن؟مصحف خود چند کاغذ باد خواهی ساختن؟
می کند موج حوادث رخنه چون جوهر در اوگر حصار خانه از فولاد خواهی ساختن
خاکمالت می دهد چرخ مقوس همچو تیرشهپر خود گر ز برق و باد خواهی ساختن
بال پرواز مرا اول به یکدیگر شکنگر مرا از دام خود آزاد خواهی ساختن
بر لب بام آفتابت از غبار خط رسیدکی دل ویران من آباد خواهی ساختن؟
خنده ای بر روی من کن در زمان زندگیاین که بعد از مرگ روحم شاد خواهی ساختن
پرده ای از عفو بر روی گناه من بپوشروز محشر گر مرا ایجاد خواهی ساختن
گر مرا سازی خراب از جلوه مستانه ایکعبه ای ای سنگدل آباد خواهی ساختن
دست از تعمیر تن بردار صائب، تا به کیبر سر ریگ روان بنیاد خواهی ساختن؟