گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۹۸

آن خرابم کز زبانم حرف نتوان ساختنبیش ازین ما را مروت نیست ویران ساختن
از زمین عیسی به چرخ از راه خودسازی رسیدچند باشی در مقام قصر و ایوان ساختن؟
گوهر ما را گرانی در نظرها شد گرانکاش خود را می توانستیم ارزان ساختن
خشم را در پرده های خلق پنهان کردن استآتش سوزنده را بر خود گلستان ساختن
از می لعلی تن خاکی خود را چون سبودست تا از توست می باید بدخشان ساختن
محرم گنج الهی نیست هر ناشسته رویاز توانگر فقر را شرط است پنهان ساختن
چشم اگر داری که در چشم جهان شیرین شویچون گهر باید به تلخ و شور عمان ساختن
تا نباشد همت روشندلی چون آفتابخویش را چون صبح نتوان پاکدامان ساختن
چون توانم داد صائب کار جمعی را نظام؟من که نتوانم سر خود را به سامان ساختن