غزل شمارهٔ ۵۹۹۷
چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟خویش را آراستن، آیینه پنهان ساختن
پنجه خورشید را در آستین دزدیدن استعشق را در پرده ناموس پنهان ساختن
کار بر شیرازه زلف تو مشکل می شودورنه آسان است دلها را پریشان ساختن
می تواند مور، اگر بخت سخن یاری کندپایتخت خویش از دست سلیمان ساختن
می چکد جای عرق خون از جبین آفتابنیست آسان سنگ را لعل بدخشان ساختن
از جوانمردی است با یک قرص همچون آفتابعالمی را بی نیاز از خوان احسان ساختن
چون صدف پیش ترشرویان برای قطره ایدست خود را کاسه دریوزه نتوان ساختن
پیش دانا از تمام علم ها بالاترستخویش را با دانش سرشار نادان ساختن
یا ز سیلاب حوادث رو نباید تافتنیا نباید خانه در صحرای امکان ساختن
بر سر گفتار صائب را قدح می آوردکار آیینه است طوطی را سخندان ساختن