غزل شمارهٔ ۵۹۹۶
گر چو غواصان توانی پای از سر ساختنمی توانی جیب و دامن پرز گوهر ساختن
ایمنند آزاد مردان از پریشان خاطریفرد را نتوان مجزا همچو دفتر ساختن
گر به این دستور گردد دستگاه عیش تنگصبح نتواند تبسم را مکرر ساختن
همچو مجنون می کند تسخیر وحش و طیر راهر که بتواند ز موی خویش افسر ساختن
بی مثال افتاده یارم، ورنه چون فرهاد منبیستون را می توانستم مصور ساختن
شمه سهلی است از نیرنگ سازی های حسنبوسه در پیغام های تلخ مضمر ساختن
حلقه بر هر در زدن سرگشتگی می آوردچون کلید قفل می باید به یک در ساختن
همچو موران از قناعت دست صائب برمدارتا شود آسان ترا از خاک شکر ساختن