غزل شمارهٔ ۵۹۹۵
چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟تا کی این مشت نمک در چشم خواب انداختن؟
گرچه از من خامتر صیدی ندارد کوی عشقمی توان در سینه گرمم کباب انداختن
بس که از خواب پریشان چشم من ترسیده استچشم نتوانم به چشم نیمخواب انداختن
گر نیندازد، ستم بر نوبهار خود کنددر خزان هر کس که بتواند شراب انداختن
در میان دلبران از چشم پر کار تو مانددل ز مردم بردن و خود را به خواب انداختن
قطره ناچیز را دریای گوهر کردن استسر چو شبنم در کنار آفتاب انداختن
عشرت ده روزه را عیش مخلد کردن استمهر گل از دور بینی بر گلاب انداختن
پیش من خوشتر بود از منت آب حیاتتشنه لب خود را به دریای سراب انداختن
دانه در صحرای پر آتش پریشان کردن استدر زمین شور، گوهر چون سحاب انداختن
قلب روی اندود خود را سیم خالص کردن استنور بر آب روان چون ماهتاب انداختن
به که صائب بر ندارد چشم از رخسار ماههر که نتواند نظر بر آفتاب انداختن