غزل شمارهٔ ۵۹۹۰
در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختنراست ناید با کمان حلقه تیر انداختن
از سبکروحان نیاید با گرانان ساختنچون تواند کشتی خالی به لنگر تاختن؟
گریه هم زنگ کدورت می برد از دل مراگر به تردستی توان آیینه را پرداختن
سخت نامردی است گر تیغ از نیام آرد برونهر که سازد کار دشمن از سپر انداختن
در خطرگاهی که تیر از خاک می روید چو نیگردن دعوی نباید چون هدف افراختن
گفتگوی سخت با ممسک ندارد حاصلیبر درخت بی ثمر تا چند سنگ انداختن؟
سایه بال هما ز افتادگی گردد بلندصرفه نبود حرف ما را بر زمین انداختن
کرد خرج آب و گل کوتاه بینی ها مراپیشتر از خانه می بایست خود را ساختن
گوشه چشمی اگر باشد ازان نقش مرادمی توان صائب دو عالم را به داوی باختن
نیکی از آب روان چون تیر برگردد ز سنگزیر تیغ یار صائب می توان جان باختن