گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۸۹

شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختنبا هزار آیینه در کف خویش را نشناختن
غنچه از من یاد دارد در حریم بوستاناز همه روی زمین با گوشه دل ساختن
گر مجرد سیرتی، چون دار می باید تراخانه را از غیر اسباب فنا پرداختن
سایه اول بر سر شوریده ما می کندهر سبکدستی که می آید به چوگان باختن
ماه تابان کیست تا از من تواند تاب برد؟پیش هر ناشسته رویی رنگ نتوان باختن
رو به هر جانب که آرد در حصار آهن استهر که را باشد سلاحی چون سپر انداختن
شوق چون پا در رکاب بی قراری آوردمی توان با مرکب چوبین بر آتش تاختن
این جواب آن غزل صائب که ملا گفته استعاشقی دانی چه باشد، جان و دل پرداختن