گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۸۸

عاشق صادق نیندیشد ز آتش تاختنزر خالص را محابا نیست از بگداختن
روزگاری را که کردم صرف تسخیر بتانمی توانستم دو عالم را مسخر ساختن
آبرویی را که کردم صرف این بی حاصلانآسیایی می توانستم به دور انداختن
رنگ یکتایی نگیرد رشته چون همتاب نیستسازگاری نیست با ناسازگاران ساختن
آن که کار سهل ما را در گره انداخته استمی تواند کار عالم را به ابرو ساختن
سرکشان را مهربان خویش کردن مشک استسهل باشد آسمان را بر زمین انداختن
از بهشت عدن صائب صلح کن با وصل یاربر امید نسیه نقد عمر نتوان باختن