گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۸۷

شد ز پیری ها مرا گوش گران مهر دهنچون زبان آور شوم چون بسته شد راه سخن؟
مغز من از پوچ گویان خانه زنبور بودگوش سنگین شد حصار آهنین از بهر من
می کند بی پرده عیبش را به آواز بلندهر که در گوش گران آهسته می گوید سخن
از چه از گفتار خود را نیک یا بد می کنی؟چون به خاموشی ز نیکان می تواند شد بی سخن
گر ز بی سرمایگی دستت ز سیم و زر تهی استمی توان تسخیر دلها کرد با خلق حسن
می توان پرهیز کرد از دشمنان خارجیوای بر آن کس که گرگ او بود در پیرهن
از طبیبان چاره گوش گران صائب مجوکیست این در را گشاید جز خدای ذوالمنن؟