غزل شمارهٔ ۵۹۸۶
با لب او کار دندان می کند سین سخنزین سبب کم حرف افتاده است آن شیرین دهن
سوختم، پاس دل بی تاب دارم تا به کی؟بیش ازین نتوان نهفت اخگر به زیر پیرهن
چشم مجمر موم را خوناب حسرت می کندچون تواند گشت خاموشی مرا مهر دهن؟
چیدن دامن ز صحبت ها کمند شهرت استشمع فانوسم که باشد خلوتم در انجمن
تشنه ای از آب او هرگز لب خود تر نکردسرنگون هر چند افتاده است آن چاه ذقن
سیم و زر بر آتش حرص آب نتواند زدناز گرستن نیست مانع شمع را زرین لگن
در حریم بیضه چون عیسی شود گویا ز مهدنیست حاجت طوطی ما را به تلقین سخن
بسترش خار است صائب تا بود در کان گهرنیست جز سنگ ملامت رزق پاکان از وطن