غزل شمارهٔ ۵۹۹۱
بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختنگل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن
غافل از آه ندامت در جوانی ها مشوکز کمان حلقه ممکن نیست تیر انداختن
زنگ غفلت بیش شد از گریه مستی مراچون به تردستی توان آیینه را پرداختن؟
با قضای آسمانی چاره جز تسلیم نیستگردن دعوی نباید زیر تیغ افراختن
می توان با خار در یک پیرهن بردن به سرلیک دشوارست با (نا)سازگاران ساختن
ز آتش دوزخ ملایم طینتان را باک نیستزر دست افشار آسوده است از بگداختن
منبر از دار فنا منصور اگر سازد رواستحرف حق را از ادب نبود به خاک انداختن
دشمنان کینه جو را می نماید سینه صافاز غبار کینه صائب سینه را پرداختن