گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۷۶

باده گلگون نمی آید به کار عاشقاناز لب میگون خود بشکن خمار عاشقان
شعله نتواند لباس رنگ را تغییر دادچون برد زردی برون می از عذار عاشقان؟
خانه تن را به خاک تیره یکسان کرده انددست خالی می رود سیل از دیار عاشقان
مردم کوته نظر در انتظار محشرندنقد خود را نسیه کردن نیست کار عاشقان
کوه طورست آن که می آید ز هر پرتو به رقصنیست سنگ کم به میزان وقار عاشقان
صبح محشر را نمکدان در گریبان بشکندشورش مغز پریشان روزگار عاشقان
در دل هر نقطه داغی سواد اعظمی استتند مگذر این چنین از لاله زار عاشقان
ساده از کوه گرانجانی بود صحرای عشقنقد جان در آستین دارد شرار عاشقان
هر که خود را باخت اینجا می زند نقش مرادپاکبازست از پشیمانی قمار عاشقان
در سراپای وجودم ذره ای بی عشق نیستمحمل لیلی است هر کف از غبار عاشقان
آفتاب از دیده شبنم نمی پوشد عذاررخ مپوش از دیده شب زنده دار عاشقان
نیش الماس حوادث با کمال سرکشیخواب مخمل می شود در رهگذار عاشقان
خار صحرای ادب را دست دامنگیر نیستزینهار ای گل مکش دامن ز خار عاشقان
دامن برق تجلی خار نتواند گرفتدست کوته کن ز نبض بی قرار عاشقان
خاک بیدردان به شمع دیگران دارد نظرآتش از خود می دهد بیرون مزار عاشقان
هر که می داند شمار داغهای خویش رانیست روز حشر صائب در شمار عاشقان