گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۷۵

ای فدای چشم مخمور تو خواب عاشقانوی بلاگردان زلفت پیچ و تاب عاشقان
گر به بیداری غرور حسن مانع می شودمی توان دلهای شب آمد به خواب عاشقان
پیش ازان دست گل شبنم فرو ریزد به خاکسر برآر از جیب صبح ای آفتاب عاشقان
شست خورشید قیامت دامن از خون شفقهمچنان خونابه می ریزد کباب عاشقان
گردن ما در کمند پیچ و تاب عقل نیستزلف معشوقان بود مالک رقاب عاشقان
حسن لیلی در رخ مجنون تماشاکردنی استمگذر از سیر رخ چون ماهتاب عاشقان
از حجاب غنچه بلبل سر به زیر پر کشیدنیست کم از شرم معشوقان حجاب عاشقان
سبحه ریگ روان سررشته را گم کرده استاز شمار درد و داغ بی حساب عاشقان
اعتمادی نیست بر جمعیت برگ خزانزود می پاشد ز یکدیگر کتاب عاشقان
تیغ یار از خون ما زنجیر جوهر پاره کردنشأه دیوانه ای دارد شراب عاشقان
گر هوای سیر گردون هست در خاطر تراهمتی صائب طلب کن از جناب عاشقان