گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۷۷

ساده است از نقش انجم آسمان عاشقاناین نشان از بی نشان دارد روان عاشقان
در حقیقت دنیی و عقبی دو منزل بیش نیستاین دو منزل را یکی سازد روان عاشقان
دامن ریگ روان را خار نتواند گرفتدست رهزن کوته است از کاروان عاشقان
شکوه از شور قیامت محض کافر نعمتی استبود در کار این نمکدان بهر خوان عاشقان
نیست خورشید این که می بینی بر این چرخ بلندمانده بر جا آتشی از کاروان عاشقان
زیر پر چون صبح گیرد بیضه خورشید راچون گشاید بال همت مرغ جان عاشقان
از صراط المستقیم عقل بیرون رفته اندزه نمی گیرد به خود، زورین کمان عاشقان
هست در دل حسرت اکسیر اگر صائب ترامگذر از خاک مراد آستان عاشقان
چون نیابد نور فیض از روح پاک مولوی؟شمس تبریزست صائب در میان عاشقان