غزل شمارهٔ ۵۹۷۰
بر سر آشفتگان دستار می باشد گرانکف بر این سیل سبکرفتار می باشد گران
نیست هر دستی که از احسان خود منت پذیربر دلم چون تیغ لنگردار می باشد گران
تن پرستان را به صحرای ملامت بار نیستپای خواب آلودگان بر خار می باشد گران
یوسف از جوش خریداران به زندان رخت بردبر عزیزان گرمی بازار می باشد گران
تازه سازد داغ ماتم دیدگان را ماه عیدزخم ناخن بر دل افگار می باشد گران
دارد از گلچین خطر بی دور باش ناز حسنبر چمن پیرا گل بی خار می باشد گران
بر دل آیینه ای کز گفتگو گیرد جلاطوطی خاموش چون زنگار می باشد گران
نیست در بزم بزرگان هرزه خندی از ادبکبک خندان بر دل کهسار می باشد گران
از نگه زحمت مده هر لحظه چشم یار راپرسش بسیار بر بیمار می باشد گران
نیست بی صورت، تراش خط آن آیینه روسبزه بیگانه بر گلزار می باشد گران
می کنم پهلو تهی چون سنگ از دیوانگانبر غیوران دیدن همکار می باشد گران
بر تو از کوه گنه رفتن ز دنیا مشکل استبر گرانباران ره هموار می باشد گران
بی نمک در باده گلرنگ می ریزد نمکدر حریم میکشان هشیار می باشد گران
روی شرم آلود را پیرایه ای در کار نیستشبنم بیگانه بر گلزار می باشد گران
اهتمام کارفرما می شود سربار آنبر دل هر کس که ذوق کار می باشد گران
بر دل آزادگان چون خواب غفلت وقت صبحآرزوی دولت بیدار می باشد گران
نیست بر دل از پریزادان غباری قاف رابر دل صائب کجا افکار می باشد گران؟