گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۷۱

می کند گل زردرویی از شراب دیگراندردسر می گردد افزون از گلاب دیگران
با وضوی دیگری می بندد احرام نمازتازه دارد هر که روی خود به آب دیگران
چون صدف از گوهر خود خانه من روشن استنیست چشم من به ماه و آفتاب دیگران
می کند با دیده مغرور من کار نمکگر فتد در کلبه من ماهتاب دیگران
از جواب خشک گردم بیش از احسان تر دماغچشمه حیوان من باشد سراب دیگران
چون نسیم صبح، گردم گرد هر جا غنچه ای استمی گشاید دل مرا از فتح باب دیگران
خفته را گر خفتگان بیدار نتوانند کردچون مرا بیدار کرد از خواب، خواب دیگران؟
گر نه پیوسته است با هم رشته جان ها، چراعمر کوته شد مرا از پیچ و تاب دیگران؟
از خدا شرمی نداری در گنهکاری، ولیدست می داری ز عصیان از حجاب دیگران
از حساب کرده های خود نظر پوشیده اینیستی یک لحظه فارغ از حساب دیگران
در قبول شعر هر کس را مذاق دیگرستحالی عاشق نگردد انتخاب دیگران
چند در افسانه سنجی روزگارم بگذرد؟تا به کی بیدار باشم بهر خواب دیگران؟
می توان صائب به سیلی روی خود تا سرخ داشتاز چه باید کرد رنگین از شراب دیگران؟