غزل شمارهٔ ۵۹۶۲
همه اشکم، همه آهم، همه دردم، همه داغمکه چرا روشن ازان چهره نگردید چراغم
برق در جستن من گو نفس خویش مسوزاننه چنان رفته ام از خود که توان یافت سراغم
این که پیوسته لبالب بود از باده لعلیسبب این است که چون لاله نگون است ایاغم
گرچه چون لعل ز سنگ است مرا بستر و بالینمی خورد آب ز سرچشمه خورشید دماغم
دل افسرده من گرم نشد از می روشنمگر از شعله آواز شود زنده چراغم
صائب از خون جگر داغ من افروخته عارضنفس سرد خزان را نبود رنگ ز باغم