غزل شمارهٔ ۵۹۶۱
چه عجب اگر نسوزد دل کس به آه سردمنرسیده ام به دردی که کسی رسد به دردم
به نظر ازان عزیزم به بها ازان گرانمکه به هیچ دل چو گوهر ننشسته است گردم
من و بی حجاب گشتن، چه خیال باطل است این؟که اگر به دل درآیی تو به گرد دل نگردم
به سیاه روزی من دل سنگ خاره سوزدکه نشد چو سبزه خط ز لب تو آبخوردم
گلی از لباس رنگین نشکفت برعذارمجگری است پاره پاره چو هدف ز سرخ و زردم
نتوان فشاند دامن ز غبار هستی منکه گران رکاب باشد چو خط غبار گردم
نه چنان ربود فکرم ز میان اهل عالمکه توان رسید صائب به خیال دور گردم