گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۵۷

ترم چون حباب از هوایی که دارمکه می ریزد از هم بنایی که دارم
امیدم به دست و پایی است، ورنهچه کار آید از دست و پایی که دارم
به خورشید خواهد چو صبحم رساندندل ساده از مدعایی که دارم
نمانم به جا هیچ افتاده ای رابه منزل برم نقش پایی که دارم
بود استخوان روزیم گر جهان رابه دولت رساند همایی که دارم
سپندست کز جا جهد جا نمایددرین انجمن آشنایی که دارم
سخن می شود دلنشین زود صائباگر دل دهد دلربایی که دارم