گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۴۹

چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینمدر پرده خجالت، زان روی شرمگینم
از زلف مشکبویان مغزم شود پریشانتا ریشه کرد در دل آن خط عنبرینم
یک برگ کاه ایشان بی کوه منتی نیستاز خرمن بزرگان عمری است خوشه چینم
افغان که همچو پرگار با پای آهنین منچندان که می زنم دور در گام اولینم
گفتی بمیر تا من از نو دهم حیاتتای روح بخش عالم من مرده همینم!
رازی که در دلم هست صائب ز طینت پاکچون آب می توان خواند از صفحه جبینم