غزل شمارهٔ ۵۹۵۰
از باد دستی خود ما میکشان خرابیمدر کاسه سرنگونی همچشم با حبابیم
با محتسب به جنگیم از زاهدان به تنگیمبا شیشه ایم یکدل، یکرنگ با شرابیم
آنجا که مِی کشاناند چون ابرِ تر زبانیمآنجا که زاهداناند لبْخشک چون سرابیم
در گوش عشقبازان چون مژده وصالیمدر چشم مِیپرستان چون قطره شرابیم
با خاص و عام یکرنگ از مشرب رساییمبر خار و گل سمنریز چون نور ماهتابیم
آنجا که داغ بیدرد گل کرد، پنبه زاریمآنجا که زخم عشاق خندید، مشک نابیم
آنجا که گل شکفته است شبنم طراز اشکیمآنجا که خار خشکی است چشم تر سحابیم
چون مِی به مجلس آید از ما ادب مجوییدتا نیست دختر رز در پرده حجابیم
در پله نظرها هرگز گران نگردیمما در سواد عالم چون شعر انتخابیم
زلف معنبری نیست زان روی بی دماغیمحسن برشتهای نیست از بهر آن کبابیم
بر تیغ حدت طبع در جمع موشکافانما جوهریم ازان رو در قید پیچ و تابیم
از مشرق بناگوش خندید صبحْ پیریما تیرهروزگاران در سیر ماهتابیم
یک ره به گوشه چشم در زیر پا نظر کنعمری است پایمالت چون دیده رکابیم
تا اقتدا نمودیم بر فطرت ظفرخانچون فکرهای صائب پیوسته بر صوابیم