گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۴۸

با آن که من ندارم کاری به کار مردمدایم کشم کدورت از رهگذار مردم
دنبال خلق گردد خود را کسی که گم کردخود را بیاب و بگذر از انتظار مردم
امیدواری خلق عنوان نا امیدی استزنهار تا نباشی امیدوار مردم
از منت آب حیوان تیغ برهنه گرددلب تر مساز زنهار از جویبار مردم
بنیاد اعتبارات پا در رکاب باشدمگذار دل ز خامی بر فخر وعار مردم
در زیر تیغ دایم خون می خورد ز خجلتهر کس به برگ سبزی شد شرمسار مردم
در چشم عیبجویان ظلمت همیشه فرش استز آیینه پشت بیند آیینه دار مردم
از سیر لاله و گل خاطر نمی گشایداز مردم است صائب باغ و بهار مردم