غزل شمارهٔ ۵۹۴۰
برون نمی برد از فکر دوست عالم آبمنقاب دولت بیدار نیست پرده خوابم
جگر گداز محیط است داغ تشنگی منکلاه گوشه به دریا شکسته موج سرابم
به خوان چرخ نکردم دراز دست تهی رانداشت کاسه در یوزه پیش بحر حبابم
اگر چه روی مرا داشت روزگار بر آتشچه خون که در دل آتش نکرد اشک کبابم
نیم چو آینه مه رهین پرتو منتچو مهر باهمه آفاق روشن است حسابم
چو ماه عید نشد راست قامتم ز تواضعهمان سپهر دهد خاکمال همچو رکابم
ز بی تهی نرسیدم به غور بحر حقیقتبه فکر پوچ بسر رفت روزگار حبابم
ز خشک مغزی میناچه خون که در جگرم نیستخوش آن زمان که به مینای غنچه بود گلابم
خم سپهر برین می کند تلاش شکستنمگر به خانه زور آمده است باده نابم؟
همان ز طعن خطا نیستم خلاص چو صائبگرفت روی زمین را اگر چه فکر صوابم