غزل شمارهٔ ۵۹۳۹
آن طفل یتیمم که شکسته است سبویماز آب همین گریه تلخی است به جویم
حاشا که پر از می نکند پیر خراباتروزی که شود خالی ازین مغز کدویم
چون صفحه مسطر زده آید به نظرهااز سیلی بیرحمی اخوان بر رویم
از دایره عشق تو بیرون ننهم پایگر مه کند از هاله خود طوق گلویم
چون صبح گذشته است ازان چاک دل منکز رشته تدبیر توان کرد رفویم
آن سوخته جانم که اگر چون شرر از خلقدر سنگ گریزم بتوان یافت به بویم
صائب به دلم باد مرادی نوزیده استچون غنچه ازان روز که دلبسته اویم