گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۲۸

چندان که چو خورشید به آفاق دویدیمما پیر به روشندلی صبح ندیدیم
یک بار نجست از دل ما ناوک آهیاز بار گنه همچو کمان گرچه خمیدیم
چون شمع درین انجمن از راستی خویشغیر از سر انگشت ندامت نگزیدیم
افسوس که با دیده بیدار چو سوزنخار از قدم آبله پایی نکشیدیم
چون لاله دلسوخته در گلشن ایجادبی خون جگر قطره آبی نچشیدیم
هر چند چو گل گوش فکندیم درین باغحرفی که برد راه به جایی نشنیدیم
از آب روان ماند بجا سبزه و گلهاما حاصل ازین عمر سبکسیر ندیدیم
شد ناوک ما گر زدل سنگ ترازوبر دوش کمان دست نوازش نکشیدیم
شد کوزه نرگس سر بی مغز حریفانما یک گل ازان گوشه دستار نچیدیم
اول ثمر پیشرسش قرب خدا بودپیوند خود از هر چه درین باغ بریدیم
بیرون ننهادیم ز سر منزل خود پایچندان که درین دایره چون چشم پریدیم
کردیم تلف عمر به غواصی این بحردر هیچ صدف گوهر انصاف ندیدیم
صائب به مقامی نرسیدیم ز سستیاز خاک چو نی گرچه کمر بسته دمیدیم