غزل شمارهٔ ۵۹۲۷
از ناله نی راز دل عشق شنیدیمزین کوچه به سر منزل مقصود رسیدیم
راهی به سر آن مه شبگرد نبردیمچندان که چو خورشید به هر کوچه دویدیم
دیدیم که بر چهره گل رنگ وفا نیستما نیز سر خود به ته بال کشیدیم
در دیده ما نشتر آزار شکستندهر چند چو خون در رگ احباب دویدیم
با زلف بگو در پی صید دگر افتدما از خم دامی که رمیدیم، رمیدیم
از گریه ما هیچ دلی نرم نگردیددر ساعت سنگین سر این تاک بریدیم
در گوش ز فریاد جرس پنبه گذاریمنشنیدنی از همسفران بس که شنیدیم
چون موج نشد قسمت ما گوهر مقصودهر چند که از طول امل دام کشیدیم
دیدیم که در روی زمین اهل دلی نیستچون غنچه به کنج دل خود باز خزیدیم
کردیم وداع کف خاکستر هستیروزی که به آن شعله جانسوز رسیدیم
دیدیم ندارد سر ما زاهد بیدرداز صومعه خود را به خرابات کشیدیم
شیر شتر و روی عرب چند توان دید؟پا از سفر کعبه مقصود کشیدیم
هر چند ز خط راه توان برد به مضمونما هیچ به مضمون خط او نرسیدیم
در سینه دل، چاک فکندیم چو صائباین نامه به تدبیر نشد باز، دریدیم