غزل شمارهٔ ۵۹۱۳
تا روی عرقناک ترا دید نگاهمزد غوطه به سرچشمه خورشید نگاهم
از حوصله دیده من گرد برآورداز بس ز تماشای تو بالید نگاهم
بر مرکز خال تو مرا تا نظر افتاددر دایره چشم نگنجید نگاهم
شد دیده بیدار مرا خواب پریشاناز بس به خود از شرم تو لرزید نگاهم
مشقی که ز نظاره روی تو رساندممشکل که شود خیره ز خورشیدنگاهم
از شرم برون آی که از شرم عذارتشد آب و چو اشک از مژه غلطید نگاهم
چون موی زیادست گران در نظر منتا دور ز رخسار تو گردید نگاهم
چون دیدن رخسار لطیف تو محال استاز دیده برآید به چه امید نگاهم؟
صائب پی نظاره شوم گر همه تن چشماز دل نبرد حسرت جاوید نگاهم