گنج

غزل شمارهٔ ۵۹۱۴

از بخت سیه پست نگردید نوایماز سرمه شب بیش شد آواز درایم
خون از جگر آهن و فولاد گشایدچون ریزه الماس، خراشیده صدایم
هر سبزه خوابیده که در باغ جهان بوداز خواب گران جست ز گلبانگ رسایم
دوری ز خرابات نه از خشکی زهدستترسم گرو باده نگیرند ردایم
چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزادصد سلسله از برگ نهادند به پایم
در فکر گشاد دل من بس که فرو رفتافزود به دل عقده ای از عقده گشایم
صائب ز سر خود به ته بال کشیدنعمری است که در سایه اقبال همایم